Madian Vahshi Pinboard View · Google+ Profile

  • Break the rules !
  • Female
About
Following 231
Followers 18,171
Photos
Map
Madian Vahshi
Sep 12
به دعوت دوست گلم +Akbar Yar اسم چندتا از كتابايي كه خيلي دوست داشتم رو اينجا مينويسم:
دو قرن سكوت -زرينكوب
تاريخ اديان - جان ناس
وداع با اسلحه - همينگوي
آناكارنينا - تولستوي
جنگ و صلح - تولستوي
تهوع - سارتر
طاعون - كامو
جنايت و مكافات - داستايوفسكي
ابله - داستايوفسكي
كمدي الهي - دانته
#ده_كتاب_تاثيرگذار_زندگي
بعد منم بايد گويا چند نفرو دعوت كنم ولي حضورذهن ندارم كيا آلردي معرفي كردن

7 Comments · 63 Plusones · 0 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Aug 14
بعضی ها ازدواج می کنند چون از بی سکسی به ستوه آمده اند. دلشان می خواهد هر وقت هوس کردند کسی را فشار بدهند یا کسی فشارشان بدهد دنبال مکان و آدم نگردند. این افراد بعد از اینکه چند ماه از ازدواجشان گذشت و برای هم عادی شدند، کم کم حوصله شان از مناسک تکراری لنگ هوا کردن سر می رود و می روند سر وقت یک نفر دیگر که به شور و شعف بیاوردشان. یک آدم جدید، لمس جدید، لذت جدید، تجربه جدید.
بعضی ها ازدواج می کنند چون فکر می کنند دیگر کم کم وقتش رسیده که ازدواج کنند و بچه دار شوند. این افراد کسانی هستند که دوستهایشان همه ازدواج کرده اند و ترس برشان داشته که مبادا از قافله عقب بیفتند. این افراد بعد از ازدواج و شرکت در مهمانی های خانوادگی دوستهای متاهلشان، پی می برند که همه آنها تا خرخره در بول شت گیر کرده اند و از گوه خوردن خودشان پشیمان می شوند که بخاطر مساله ناچیزی خودشان را درگیر چنین دردسری کردند. 
بعضی ها هم ازدواج می کنند چون فکر می کنند با ازدواج می توانند از مشکلاتشان فرار کنند. این افراد آدمهایی هستند که بعد از ازدواج بزرگترین درس زندگی شان را می گیرند: هیچوقت بخاطر از چاله در آمدن خودت را در چاه ننداز!
بعضی ها فقط به خاطر این ازدواج می کنند که مقام و موقعیت اجتماعیشان بالا برود. اینها در اصل تنها کسانی هستند که به هدفی که از ازدواج دارند دقیقن دست پیدا می کنند، ایران و خارج از ایران هم ندارد. همه جا آدمهای متاهل موقعیت اجتماعیشان بالاتر از آدمهای مجرد است.
بعضی ها به این خاطر ازدواج می کنند که عروس بشوند و به رویاهای کودکی شان دست بیابند. این افراد اصولن جشنها ی خیلی مجلل می گیرند چون یک عمر این آرزو را در سرشان به هزار شکل مختلف پرورانده اند و حالا وقت بهره برداری از آرزوهایشان رسیده است. این آدمها بزرگترین لذت زندگیشان دیدن عکسها و فیلم عروسی شان است بطوریکه تمام دنیا را آب ببرد، آنها را خواب عروسی شان برده است و ول کن معامله هم نیستند. 
بعضی ها بخاطر منافع مالی ازدواج می کنند، این افراد موفقیت را در داشتن پدرزن یا شوهر پولدار می بینند. خودشان هم کون کار کردن ندارند، ترجیح می دهند یک عمر طفیلی باشند تا روی پای خودشان بایستند. اما بعضی ها برای فرار از تنهایی ازدواج می کنند و در این میان عده زیادی هم هستند که برای سوزاندن کون معشوقه قبلی شان ازدواج می کنند، و بعد از اینکه ازدواج می کنند متوجه می شوند تنها کسی که کونش این وسط هم سوخت هم پاره شد کسی نبود جز خودشان. عده زیادی ازدواج می کنند چون فکر می کنند عاشق شده اند و باید حتمن با همین فرد زندگی کنند، ولی بعد از چند ماه فقط عده خیلی خیلی کمی از آنها عاشق می مانند، و اکثریتشان هی راه می روند و هی به ننه بابایشان قُر می زنند که من جوان بودم و خر بودم شما چرا اجازه دادید من چنین اشتباهی بکنم؟ 
بهرحال ازدواج برعکس چیزی که توی کله ما کرده اند ، چیز خیلی مقدسی بنظر نمی رسد. آن هم یک معامله است مثل معامله ماشین، فقط فرقش در این است که مورد معامله ات سالهای عمر و جوانی ات است. بهترین سالهای زندگی ات! 
و اما هدف از ازدواج
202 Comments · 396 Plusones · 28 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jul 26
خواب دیدم با یک پیرمرد شصت و پنج یا شش ساله که رئیسم هم بود دارم صحبت می کنم. اولش هیچ احساسی به او نداشتم. بعد کم کم به هم نزدیک شدیم و شهوت هر دویمان زد بالا. توی خواب همش به خودم یادآوری می کردم که من دوست پسر دارم و نباید این بازی احمقانه را با آقای رئیس شروع کنم اما آنقدر شدت لذتم بالا بود که هی به خودم وعده می دادم یک مقدار دیگر پیش بروم قطعش می کنم، اما درست لحظه ای که آخر کار بود و من داشتم کار را تمام می کردم و چهار دست و پا روی آقای رئیس بودم با صدای زنگ تلفن دوست پسرم از خواب بیدار شدم. مثل آدمهای بهت زده تا چند دقیقه در حالت شوک مانده بودم . راستش یک جورایی در حالت آمپاس قرار گرفته بودم. انگار یک لایه ای از وجود خودم را کشف کرده باشم. هیچوقت فکر نمی کردم که بخاطر لذت، اینقدر حقیرانه نتوانم با خواسته های درونی ام مقابله کنم. انگار  توی خواب یک جنگ نابرابر در درونم رخ داده بود. درونم یک آدم وفادار بود که حریف خودِ وحشی و نفهمی که سینه هایش توی دستهای آقای رئیس نوازش میشد، نبود.  چرا با آن پیرمرد که تازه هیچ احساسی بهش نداشتم اینقدر حشری شده بودم؟ شیطنت! از نظر من شیطنت یک جور لذت است. شاید خیلی از سکسهای در طول زندگی ام ،فقط بخاطر شیطنتی که در اغوای مردها بکار برده ام لذتمند شده بودند. تلاش برای اغوای یک مرد و کشاندنش به میدان همخوابگی یک لذت وحشیانه و غیرقابل وصفی برای من دارد. لذت، یکی از جذاب ترین اتفاقات روزمره آدمهاست که ریشه در ناخودآگاه آدمها دارد، و گاهی قسمتهای انکار شده اش ممکن است از یک جای آدم بزند بیرون. ما هم که انواع و اقسام انکار لذت را در زندگی مان بخصوص بهترین سالهای جوانی تجربه کرده ایم. یعنی کلن در اکثر دینها و خیلی از مکاتب عرفانی، لذت چیز منفوری محسوب می شود، و درد و رنج و غم و تو سر خود زدن ، یک نوع نیایش با خدا. یعنی اصلن مبارزه با نفس را راه کمال می دانند. بعد می انگارند که خدا انقدر بد ذات و بد جنس است که نشسته ببیند چه کسی دارد توی زندگی اش حال می کند، بیاید برایش چوب خط بزند یا حتی توی پرونده اش ثبت کند که آن دنیا حالش را بگیرد. آدمها سیستمهای احمقانه خودشان را به خدا نسبت می دهند و با همین خزعبلاتشان، قرن ها و قرن ها باعث شده اند نسلهای مختلف از تجربه لذت احساس گناه کنند. راستش من آن مادیانی که توی خواب چهار چنگولی روی پیرمرد بیچاره افتاده بود و ندای درونش را دایورت کرده بود به تخمش را اصلن نمی شناسم، ولی یک جورهایی هم می شناسم. جذابیت لذت باعث می شود آدم ابعاد جدیدی از وجود خود را دیتکت کند. اما هر چقدر فکر می کنم نمی توانم یک ربط منطقی بین این دو نفر ایجاد کنم. بنظرم خوابهایی که می بینیم تلفیقی از عقده ها و خلاء هایی است که در طول زندگی (و نه الزامن در حال حاضر) تجربه کرده ایم. باید از دوست پسرم خواهش کنم یک مدت به من سگ محلی کند. دلم برای اغوا کردن یک مرد تنگ شده است.
لذت، یک نیاز عمیق روانی
42 Comments · 182 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jun 28
حالم اصلن خوب نیست. از صبح که بیدار شدم سنگینی و بدن درد شدیدی تمام وجودمو گرفته. همش هم تقصیر خودمه که فکر کردم هنوزم مثل ده سال پیش سرحالم و می تونم از اونور دریاچه بدون هیچ گرم کردن و نرمش و آمادگی بدنی قبلی شیرجه بزنم شنا کنم بیام اینور دریاچه ، و وسط دریاچه که برسم، درست وسط دریاچه، نفس کم بیارم و هی به خودم فحش و لعنت کنم که این چجور گنده گوزی ای بود من کردم و چرا ریه هام درد گرفته و نفسم راحت در نمیاد. راستش فکر می کنم جونمو مدیون آسمون صافم چون اگر دو تا باد میومد و موج ها منو میبردن عقب تر شاید دیگه هیچوقت به اینطرف کیری دریاچه نمی رسیدم. الان که عکس خودمو اون وسط دریاچه که بچه ها ازم انداختن می بینم ، وقتی زوم می کنم میبینم دارم می خندم. یه لبخند کریهی روی لبمه که درست هر وقت که لبه تیغ واستادم می زنمش که همه رو گوز پیچ کنم و وانمود کنم من خوب خوبم. جنس اینجور لبخندا رو خوب می دونم. یه جور لبخند ناشی از ترس. ترس از اینکه بقیه بفهمن ترسیدی و اوضاع همچین هم بر وفق مراد نیست. راستش  حالم از خودم بهم خورد. مخصوصن وقتی تا دو ساعت بعدش قفسه سینه ام هنوز درد می کرد. حالا هم که نشستم دارم چایی میخورم تمام بدنم درد می کنه و احساس کریهی دارم که ملغمه ای از بالا رفتن سن و ورزش نکردن و سیگار کشیدنه. بهرحال هر کسشری هست، من دیگه اون آدم سابق نیستم. اینو از اون لبخند کذايي خودم توی عکسی که فقط باندازه یک نقطه ازم انداخته بودن فهمیدم. یه نقطه وسط یه دریا. یه نقطه که انقدر کوچیکه که فکر می کنی هیچوقت به اینور نمی رسه، با وجود این وقتی روش زوم می کنی میبینی داره لبخند می زنه...
لبخند یک نقطه
21 Comments · 181 Plusones · 1 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jun 9
پریچهر همیچین با اشتیاق از هورنی نبودن و اهل سکس نبودن دوست پسرش صحبت می کرد که من دهانم باز مانده بود. تازه فهمیدم آدمهای عن سلیقه هم در دنیا فراوانند. آخر چطور ممکن است مردی که به سکس زیاد اهمیت نمی دهد از نظر کسی جذاب بنظر بیاید؟ البته دلیل خوشحالی پریچهر شغل دوست پسرش است. دوست پسرش راننده روسپی ها است. راس ساعت می رود از مکانشان آنها را پیک آپ می کند و می برد دم خانه آقایان سفارش دهنده پیاده می کند. پریچهر هم خوشحال است که دوست پسرش چون حشری نیست ، هوایی نمی شود در این فاصله بجای کرایه تاکسی یکی از این جنده های چیسان فیسان را بگاید. البته در کنارش به پریچهر هم چیزی نمی ماسد ولی پریچهر به همین دلخوش است. برعکس ، برای من مردی که هورنی نباشد قابل تحمل نیست. مرد باید طوری باشد که حتی وقتی در تیریپ بسر می برد بدون اینکه خودت را کوچک کنی و هی موس موسش را بکنی، شب توی رختخواب کونت را یک جوری بکنی بهش که بخورد به مامیزش ، و یکهو خودت را بکشی کنار تر و او همچین راست کند که کل تیریپش را بگا بدهد و اصلن یادش برود برای چه تیریپ شده بود و تمام مهمانی شات نزده بود که شب حواسش جمع بماند که تو را نکند. بعد همینطور که ته ریشش را به ستون فقراتت می مالد  و دستش را دور کمرت حلقه می کند، دلت قنج بزند. تا دو روز هم عزیزم و عشقم هم از دهانش نیفتد. بعله !‌مرد باید اینطوری باشد، از مردهایی که برای زن یا معشوقه شان خودشان را چس می کنند و کنترل می کنند عنم می گیرد. بنظرم علت اینکه پریچهر همیشه دارد موس موس دوست پسرش را می کند هم همین است! طرف ، سفت است ! بدجوری هم سفت است.
بازی
9 Comments · 133 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
May 17
این وبلاگ واسه من مثل یک میدون مینه. میدونی که اگر واسه گفتن یک حرف ساده هی مین های کاشته شده رو دور بزنی و دور بزنی اصلن یادت می ره کجا می خواستی بری. اگر بخوای گوش کنی و ببینی آدمایی که از دور دارن تو رو توی میدون می بینن چطوری میتونن کمکت کنن که از مین ها جون سالم به در ببری ، فاتحه ات خونده اس. از این منوال بزدلانه آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه هم هیچ خوشم نمیومد. به این نتیجه رسیدم که اگر بخوای بترسی و قدم از قدم بر نداری مبادا جلوت یه مین باشه، همونجور لنگ در هوا تا آخرش باید در خدمت مین ها بمونی. گاهی با خودم فکر می کردم کدوم مادر قهبه ای منو این وسط انداخته؟ می خواستم آرامش داشته باشم. حال و حوصله اینهمه چلنج رو نداشتم. من نه داعیه فمینیستی داشتم و نه ادعای نجات زنها یا آدما. من تو کار نجات خودمم مثل خر تو گل مونده بودم. من فقط می خواستم از مین ها نترسم. می خواستم حالا که اون وسط موندم دیگه پامو محکم بذارم هر جایی که دلم می خواد و بزنم بیرون. اینا رو آقای ف یادم داد. گفت یه راهی رو نرو. وقتی میری تا آخرش باید بری. نمیشه وسطش آش و لاش واستی و بگی منصرف شدم. اونموقع هم آش ولاش شدی هم به جایی که می خواستی نرسیدی. همین شد که من نترسیدم و با جسارت بیشتری رفتم . بهم تهمت زدن. قضاوتم کردن. خیلی ها هم مثل گاو وحشی بهم حمله کردن. به حریمم حمله کردن و خلاصه من از اون آدم خوش شانسایی نبودم که از پنجاه تا مین فقط پنج تاشون زیر پاشون بترکن. ولی ادامه دادم. اینحا نقطه صفر مرزیه.  ولی علیرغم آش و لاش بودن، حس خوبی دارم. 
میدون مین
17 Comments · 121 Plusones · 0 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
May 10
حس عجیبی نیست. درست مثل یک ارگاسم خیلی طولانیه که هر چقدر هم طول می کشه دلت نمیخواد تموم بشه. حس اینکه سلول های درونت که طبق معمول تقسیم دوتایی می کنند تا زنده بمونی، بعد از یک عشق بازی، سریعتر تقسیم میشن و ناگهان یک قلب دیگه در درونت شروع به طپیدن می کنه و یک موجود زنده در عمیق ترین لایه های وجودت ، جایی که حتی خودت هم دستت بهش نمی رسه قلبتو لمس می کنه، و تو تازه می فهمی تمام عشقی که از ابتدای خلقت همیشه حرفش بود و حسرتش ، همیشه موضوع همه غزل ها و قصه ها بود در درونت متولد شده. عشقی که دیگه حتی تصور نبودنش زندگی رو محال می کنه. که بخاطر نگه داشتنش با همه دنیا مبارزه می کنی.
هنوز یک سالت نشده بود. اولین روز مادری بود که منم مادر بودم. درست زمان طلاق و طلاق کشی بود که من از تو که با یه تاپ شلوارک آبی تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا راه بری یه عکس انداختم و پشتش نوشتم : اولین هدیه روز مادر زندگیم «بودنِ تو کنارم».  از اون موقع سالها گذشته و تو هنوز کنارمی ، و  من هر سال روز مادر یاد اولین هدیه روز مادر زندگیم می افتم و یادِ اون خودِ مایوس و تنها می افتم که چقدر از تصور نبودنت ترسیده بود. اگر الان برای همه مامانایی که بخاطر عشق مادریشون تحقیر رو تحمل می کنن و باج میدن غمگینم، بخاطر اینه که انگار تو سرزمین من همه قد عَلم کردن اون بهشتی میگن زیر پای مامان هاست رو ازشون بگیرن. تنها دارایی مادرا رو . بخاطر اینکه بنظرم آخر دنیا امروزه که کسی «عشق مادری» رو وجه المصالحه قرار بده که بتونه از یک مادر باج بگیره. به مادر ظلم کنه و بدونه بخاطر دور نشدن از بچه اش بهش تن میده.
هنوزم من میگم روز مادر یه جور قدردانی مادراس از بچه هایی که بزرگترین بهشت دنیا رو با بودنشون به مادرا هدیه کردن. فردا اینجا روز مادره. دهمین هدیه روز مادر من در زندگیم‌: «همچنان بودنت ...»
منو به حال خودم نذار
13 Comments · 182 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 18
عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان (عرب) ، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت تجاوز می کردند و برای فرزندان، پدران ناشناخته بسيار بر جاي نهادند.

اسلام ، عرب را که پست ترین و پراکنده ترین مردم بود به سوی رفعت و وحدت کشانید. یزدگرد رستم فرخ زاد را از خراسان خواست تا اعراب را که به ایران حمله کرده بودند، درسی عبرت آموز دهد.اعراب که پیش از این بندگان ایران زمین بودند از جنگ ترس داشتند ، اما دستبرد های آنان از ایران و آشفته بودن اوضاع ایران که هر چند گاه سرداری شورش میکرد. اعراب را گستاخ تر می کرد.

رستم پس از مذاکره با اعراب دریافت که این قوم ساده دل بر ایرانیان آشفته حال دست خواهند یافت. در نبرد قادسیه،  نبردی که در آن ایرانیان به سرو وضع اعراب میخندیدند، طوفانی به هوا خاست و شن در چشم سپاهیان ایران کرد و اعراب از این موقعیت استفاده کردند و رستم کشته شد و سپاه پراکنده شد.


اعراب با ورود به کسری و غنایم آن شروع به غارت کردند . گویند فرق بین نمک و کافور راهم نمی دانستند حتی بعضی فکر میکردند که نقره از طلا با ارزش تر است. گفته اند عربی یاقوتی به هزار دینار فروخت گفتند چرا ارزان فروختی گفت  از هزار بیشتر اگر میدانستم  همان می گفتم. یا فرش مهستان را به مدینه فرستادند و از بزرگی فرش در مدینه مکانی یافت نشد که فرش را در آنجا بیندازند و در آخر فرش را پاره پاره کردند و بین سران قوم تقسیم کردند. گویند قسمتی را بیست هزار دینار فروختند.

گویند اعراب به عمر نامه نوشتند که با کتاب های کتابخانه ها چه کنیم عمر گفت: آن ها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتاب ها جز مایه گمراهی نیست ،خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است.از این سبب کتاب ها در آب یا اتش افکندند.

در آخرین جنگ دولت ساسانی ، یعنی جنگ نهاوند از سر تا سر ایران سپاه به نهاوند آمد و هر روز بیشتر میشدند و سپاهیان اعراب که صف آرایی کرده بودند می دیدند که جنگی در نمی گیرد و تعداد ایرانیان با گذشت هر روز بیشتر میشود این شد که حیله ای ساختند تا سپاه ایران را از استحکامات خود بیرون بیاورند.به دروغ گفتند که خلیفه مرده است و ما بر میگردیم سپاه ایران هم برای تعقیب و کشتن اعراب بیرون آمد و در دام اعراب افتادند.با شکست در نهاوند ایران به دست اعراب افتاد.


لشکر اعراب در شهرها به قتل و غارت پرداختند و آناني را که از پذيرفتن اسلام خود داري کرده بودند گردن زدند. پس به زور شمشیر ، هر کس که به دین آنها نبود را به دین خود آوردند و هر کس که امتناع کرد را گردن زدند، و زنهای ایرانی را از خود چنان باردار کردند که زن باروری نبود که فرزند عربی در شکم نداشته باشد. و چنین شد که ما از قومی پدید آمدیم که دخترکان نوجوان و پسرکان خود را بخاطر یک اشتباه ، یک حادثه ، و یک اتفاق به دار می افکنیم و خود جوی خون راه می اندازیم در خفا از خون بی گناهانی که عقیده مذهبی یا سیاسی متفاوتی از ما دارند. به راستی که ما نوادگان همان الاغ های کیر درازیم. 

آیندگان چه تاریخی بنگارند از امروز ما !



http://whitewildmare.blogspot.com/2014/04/blog-post_18.html
کیردرازهای الاغ صفت
116 Comments · 159 Plusones · 6 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 9
هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورهایی که از بدو طفولیت دیکتاتورِ درون آدم را مورد فضل قرار می دهند، پدر و مادر هستند، و از آنجایی که  امر خطیر تربیت را با پادگان اشتباه گرفته اند، یک سیاهه از بایدها و نباید ها را نان استاپ توی مغز ما تزریق می کنند. اما پدر و مادر فقط دیکتاتورهای خُرده پا هستند، که خودشان از هزار و یک دیکتاتور دیگر مثل سگ حساب می برند و ما را هم تشویق به مثل سگ حساب بردن از آنها می کنند. دیکتاتورهایی مثل سنت ، فرهنگ ، عُرف ، مذهب و درنهایت پولدارترین و قوی ترین آنها یعنی « دولت ». کم کم دیکتاتور درون ما آدمها آنقدر مورد مرحمت انواع اقسام دیکتاتور قرار می گیرد که کُس و کونش یکی می شود و می شود مُهره سوخته و می رود به قبرستانِ دیکتاتورها. 
من در اصل آدمِ دموکراتی هستم، ولی این دلیل نمی شود که مسائل شخصی ام را دیگران ، آنهم دیگرانی که دیکتاتور درونشان در حال کون وارو دادن به دیکتاتورهای بزرگتر است، برایم دیکته کنند. مثلن من به جرات می توانم بگویم آدم انتقاد پذیری هستم. تا جایی که انتقاد در راستای سازندگی باشد ، نه تغییر کلی. مثلن اگر یکی به من بگوید حروف اضافه زیاد در نوشته هایم بکار می برم، من با آغوش باز استقبال می کنم و زمان ادیت کردن حواسم را جمع حروف اضافه می کنم، اما اگر یکی بگوید این سبک نوشتن را عوض کنم و بیشتر در مورد عشق و وصال و فراق غزل بسرایم، آنجا است که دیکتاتور درونم از خواب بیدار می شود و می گوید به خودم مربوطه! برای اینکه واقعن فقط و فقط به خودم مربوط است. و از آنجایی که من دیکتاتور درونم را دوست دارم و از شر کیرهای کلفت دیکتاتورهای دیگر محفوظ نگاه داشته ام، اتفاقن خودش یک کیر دارد به چه کُلُفتی ، که فقط دنبال یک سوراخ یک دیکتاتورِ ضعیفه می گردد که بکند توی حلقش. 
البته حاضرم به برخی از اشتباهاتم همینجا جلوی همین افرادی که وبلاگ من را می خوانند اعتراف کنم. من معترفم که اشتباه کردم در مورد آدمهایی که ارزش حرام کردن وقت من و نوشتن مطلب در موردشان را نداشته اند، چیز نوشتم. اتفاقی که هم به خودم و هم به خیلی از افراد دیگر آسیب وارد کرده. همین. اشتباه کردم. و انسان جائزالخطا است و هیچ انسانی کامل نیست و همه ما تا حلقمان اشتباه در زندگی مان مرتکب شده ایم اینهم رویش. کاری اش هم نمی شود کرد. مشکل اینجاست که خیلی ها فرهنگ وبلاگ خوانی را نمی دانند. به اندازه موهای سر مان وبلاگ وجود دارد، و آدمها می توانند اگر از مطالب یک وبلاگ آزرده خاطر می شوند، آن را نخوانند. نه اینکه هی بخوانند و هی جیگر خودشان را کباب کنند. این پالِسیِ من است. و متاسفانه مثل خیلی از سایتها که وقتی وارد می شویم چک می کند بالای هجده سال باشی، تنظیمی برای وبلاگ هنوز ابداع نشده که چک کند که « فقط افراد با جنبه بخوانند.» این وبلاگ را بگذارید برای من و کسانی که آن را دوست دارند. چون دیکتاتور درون من یک مقدار بد پیله و سگ لج است ، هر چه تهدیدش کنید که در مورد فلان چیز یا فلان آدم ننویسد حشرش می زند بالا و بیشتر در آن مورد می نویسد . بگذریم که هنوز معتقدم خیلی ها بی ارزش تر از آنند که بشود در موردشان چیزی نوشت.
مخصوص افراد با جنبه
9 Comments · 129 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 6
خیلی تخم می خواهد آدم با وجود یک مادری که آن سر دنیا تنها سرگرمی اش این است که غروب به غروب بیاید فیس بوک و عکسهای کسشر بچه هایش را دید بزند و پایینش کامنتهای قربان صدقه بنویسد، صبح بیدار شود ، فیس بوکش را باز کند، برود توی ستینگ و بزند دی اکتیوش کند، و بقیه عمر خود را با خوبی و خوشی زندگی کند. و مثلن بجای اینکه کله سحر چشمش بیفتد به این که یک خانم دکتر نوشته اند : «اسلام منادی آزادی زنان است و هر چه ناعدالتی در مورد زنان وجود دارد ریشه سنتی دارد»، و هی حرص بخورد که چرا آدمها مغز و شعور بقیه  را به اندازه یک ارزن ارزیابی می کنند و هی شعارهای صد من یک غاز می دهند، در عالم بی خبری از چنین خزعبلاتی به صدای باران گوش دهد و برای خودش آهنگ مورد علاقه اش را زمزمه کند. 
البته من قبول دارم که فرهنگ مرد سالاری ریشه در سنت دارد، ولی آیا غیر از این است که سنت ریشه اش در مذهب است؟ قبل از انقلاب ریشه های فرهنگ مرد سالاری در ایران سست شده بود که آیت الله خمینی با روی کار آمدنش به شدت به حقوق زنان به اسم اسلام حمله کرد. از اجبار به لچک به سر کردن تا تعیین تکلیف برای شخصی ترین مسائل زنان توسط جامعه و مردان. وقتی حق انتخاب پوشش نداشته باشی ، وقتی اجازه اعضای بدن خودت دست خودت نیست ، وقتی حق خندیدن هم نداشته باشی ، وقتی نیاز جنسی ات همیشه محکوم شده و به چشم ابزاری جهت رفع حاجت مرد به آن نگاه شده است، و وقتی همه مردم جامعه از جمله مادرت همه اینها را پذیرفته و تمایل رقت باری به چپاندن همه آنها در مغز تو هم داشته باشد، دیگر تو هم مجبور می شوی زیر بار بروی. در حال حاضر حقوق زنان ایرانی هزار سال از زنان جوامع پیشرفته عقب تر است. مشکل اینجاست که همه می دانند که مرد سالاری و اطاعت کردن از تعدادی آخوند مفت خور که دین را مستمسک قرار می دهند تا بر مسند قدرت و پول بمانند، چیزی غیر از توهین کردن به شخصیت مرد ایرانی نیست. در واقع مذهبیون کوچکترین اهمیتی به حقارت زنها نمی دهند، برای آنها فقط مهم این است که با مغز شویی به همه از جمله خود زنان بقبولانند که همه اینها به نفع خود زنان است و طوری شود که زنان با آغوش باز از حقارت خودشان استقبال کنند. 
شما به خودتان حق می دهید با سو استفاده از قدرتی که در دستتان است ، اختیار بدن من را در دست بگیرید به من بگویید چه بپوشم، چطور زندگی کنم، از چه مسائلی صحبت کنم، کجا آرایش کنم، کجا و برای چه کسی لخت شوم، چه کسی را در آغوش بگیرم و در تمام طول این زندگی تحمیلی ناخواسته حیوانی ام عقاید زن ستیزانه و فرهنگ عقب مانده آخوندیسم شما را ستایش کنم و بابتش از شما ممنون و متشکر هم باشم. 
متشکرم!




پ ن : در ادامه بخاطر حوصله جر و بحث نداشتن با یک سری آدم های متعصب کسمغز ، منبع قید می شود:

نامه ۳١ نهج البلاغه
وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن با زنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی، نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان، ماندگاریشان را افزون کند.

خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)…

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

نهج البلاغه خطبهٔ ی هشتادم:

 ترجمه آیتی: اى مردم ، بدانید که زنان را ایمان ناقص است و بهره‏ مندیهایشان ناقص است و “عقلهایشان ناقص” است . اما ناقص بودن ایمانشان از آن روست که در ایام حیض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهایشان، بدان دلیل است که شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است و نقصان بهره‏مندیشان در این است که میراث زنان نصف میراث مردان است . از زنان بد بپرهیزید و از زنان خوب حذر کنید و کار نیک را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهید، تا به کارهاى زشت طمع نکنند

 قوانین زن ستیزانه و مورد اجرا در ایران تحت حاکمیت روحانیت و جمهوری اسلامی را می نویسم.

 - شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است .

- سن ازدواج برای دختر ۱۳ سال است.

- زن مایملک مرد محسوب میشود و حتی در روابط جنسی باید از مرد تمکین کند.

- ارتباط جنسی با زور بوسیله شوهر تجاوز محسوب نمیشود.

ـ حق طلاق با مرد است.

ـ حضانت بچه حق پدر است.

- مرد می تواند ۴ زن عقدی و بینهایت زن صیغه داشته باشد.

- ارث مرد دو برابر زن است.

- روابط جنسی قبل از ازدواج، اعدام پای چوبه دار و یا سنگسار را هم بدنبال دارد.

- آزادی پوشش برای زنان وجود ندارد وحجاب برای زنان اجباری است.

- بر طبق ماده ۱۱۱۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی، زنان برای کار کردن خارج از خانه احتیاج به اجازه شوهر دارند.


ـ بر طبق ماده ۱۰۰۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردان حق انتخاب محل سکونت و کنترل رفتار زن را دارند.
مًهر قوانین شما روی بدن من
12 Comments · 145 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Mar 10
برعکس زندایی زینت که آمار تمام تبریکهای مناسبتهای مختلفش را داشت و گاهی آنها را با پتک می کوبید توی سرِ بیکس و کارهایی مثل شمسی خانوم، من همیشه از تبریک و حتی تسلیت گفتن بدم می آمد.
داستان از آنجا شروع می شود که در هشتم مارچ ۱۹۰۷ یک سری کارگران زن کارخانه نساجی در نیویورک بخاطر پایین بودن حقوقشان دست به تظاهرات میزنند و پلیس به آنها حمله می کند و تعدادی از آنها زخمی می شوند. اما این اتفاق به همینجا ختم نمی شود. زنهای دیگر در امریکا هم شروع به احقاق حقوق از دست رفته شان می کنند و زنها دست از سر کچل دولت و پارلمان برنمیدارند تا اینکه بالاخره در سال ۱۹۰۸ حق رای کسب می کنند. یعنی درست صد و شش سال پیش. این روز را هم بخاطر گامهای موفق آغازینی که نتیجه اش حقوق برابر زن و مرد در امریکا شده است گرامی میدارند. اما من باید دقیقن به چه کسی تبریک بگویم؟ به زنانی که از سال ۱۹۶۲ در ایران حق رای را گرفته اند زده اند به دیوار و دارند لحظه لحظه سالهای زندگی شان را مثل یک طفیلی در سرزمین خودشان زندگی می کنند؟ 
وقتی مشاوران مصدق اعلام کردند که در قانون اساسی همه شهروندان برابرند و درخواست حق رای برای زنان ایرانی کردند، اول از همه رگ غیرت آیت الله کاشانی باد می کند. همین طلاب برای مخالفت می ریزند در خیابان حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
وقتی که نهایتن در سال ۱۹۶۲ حق رای به زنها در ایران اعطا شد، حقی که زنها بخاطرش حتی از مطبخ پایشان را بیرون نگذاشتند و همانطور در اندرونی ماندند تا مردها با هم به تفاهم برسند، جناب روح الله خمینی مثل اسفند روی آتش شروع کردند به تحریک علمای حوزه و زرت و زرت برای محمد رضا شاه تلگراف فرستادند که از خشم خدا بترسد و از این گوه های زیادی نخورد. بماند که در آستانه انقلاب برای کسب مشتری بیشتر خشم خدا هم فروکشید و جناب روح الله خمینی خودشان خدا را راضی نمودند و خدا هم با ایشان کنار آمدند و قبول کردند که زنها هم حق رای داشته باشند. 
البته حق رای به درد لای جرز هم نمی خورد برای جامعه ای که زنهایش  به همان قناعت کنند و بی خیال بقیه حقوقشان بشوند. تمام این صغرا کبراها این بود که بگویم من بخاطر امتحاناتم نبود که به هیچ کس روز زن را تبریک نگفتم. بخاطر این بود که از کارهای کلیشه ای ای که مفهومش را از دست داده و تبدیل به یک سنت شده است حالم بهم می خورد. 
قدم اول و دیگر هیچ ...
10 Comments · 129 Plusones · 4 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Feb 21
مایو اش را از تنش درآورد و گفت بیا لخت شیم بریم تو آب. لخت لخت ! یه پک به سیگارم زدم و گفتم تو برو ! پرید توی آب و شروع کرد با همون اندام سفید و سینه های درشتش توی آب غلطیدن ، و این تنها باری بود که از دیدن اندام یه زن ، خودم را خیس کردم.
زن و مردش مهم نیست، مهم این است که بعضی از خصلتهای فیزیکی قابلیت تحریک کردنِ آدم را دارند و بعضی نه! با علیرضا توی یک توالت آشنا شدم. توالتِ بار. راه افتاده بود دنبالم که شماره اش را بدهد. نگاهی به سرتاپایش کردم و از آنجایی که خیلی وقتها دلم نمی آمد دست رد به سینه پسرهای خوش هیکل و خوش تیپ بزنم ، دعوتش را برای مشروب بعدی رد نکردم. من معمولن عاشقِ لمسِ بدنِ مردها هستم.  مخصوصن کسی که بار اول است می بینمش. دستم که به بدنشان می خورد، هیجان زده می شوم . شاید همین هیجان است که باعث میشد هی آدم عوض کنم. همینکه رفتم جلوی در سیگار بکشم ، دنبالم آمد و دستش را انداخت دور کمرم . من را به خودش چسباند و شروع کرد به لب گرفتن. طپش قلبم رفت بالا. دستم را با هیجان بردم توی موهای بلندش. بعد گردنش. از روی ستون مهره هایش دستم را لغزاندم بردم پایین تا روی کمرش . صورتش را برده بود توی گردنم و مثل یک کیسِرِ عالی که کار خودش را بلد است  داشت زیر گوشم را با لبهایش می مالید.  دلم می خواست دستش را بگیرم ببرم توی یکی از اتاقهای هتل روبرو و تا صبح بگایمش . کمربندش را باز کردم و دستم را کردم توی شلوارش و هی دنبالِ آلتش گشتم. آنقدر کوچک بود که برای چند لحظه احساس کردم  یک پیرزن عجوزه ام که دارم پسربچه پنج ساله ای را خِفت می کنم. انگار یک سطل آب ریختند روی همه هیجانم. و به سرعت حشرم خوابید. دستم را کشیدم بیرون و سعی کردم جوری که بهش برنخورد جمع و جورش کنم. برگشتیم سر میز. دلم نمی خواست ناراحت شود ولی  این یک واقعیت است. بعضی چیزها قابلیتِ تحریک کردنِ آدم را دارد، و بعضی چیزها خواباندن. سعی کردم دوتا شات اضافه تر از ظرفیتم هم بزنم که باز حشرم برگردد. احساس حماقت می کردم. احساس می کردم یک عمله تمام عیارم که با فیزیک آدمها حشرم بالا پایین می رود، ولی وقتی که خوابید، خوابیده است. کیفم را برداشتم و با حماقت خاصی که هیچوقت یادم نمی رود گفتم : دوستم قراره بیاد خونه ام. باید برم. خوشال شدم از آشناییت. 
رفتم خانه ، همانطور که سوتینم را در می آوردم که بروم توی تخت، به خودم نگاه کردم و گفتم. کسی چه می داند، شاید اگر او هم هیکل لاغر و سینه های کوچک من را می دید، فلنگ را می بست ! پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
آلت مدار
18 Comments · 192 Plusones · 1 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Feb 15
دُرسا اولین کسی بود که اسم ولنتیان را ازش شنیدم. آن سالها هنوز زیاد حرف ولنتاین توی ایران زده نمی شد. یادم است درسا برای دوست پسرش یک کارت پستال موزیکال گرفته بود که دو تا قلب قرمز هم وسطش بود و رویش نوشته بود آی لاو یو . پرسیدم «این کارت واسه چیه؟» و او گفت « میخام بدم به تنها عشق زندگیم.»  و من حسرت خوردم که چرا هیچ عشقی در زندگی ام ندارم. اما این تنها عشق زندگی، مدت زیادی تنها عشق زندگی درسا نماند، درست تا وقتی که درسا پایش به دانشگاه باز شد و با علی آقای مهندس آشنا شد. بعد از آن ، تنها عشق زندگی اش تبدیل شد به کسی که سطح تحصیلاتش پایین است ، کسی که او را نمی فهمد ، و کسی که یک نسخه پیچ ساده در یک داروخانه است. درسا جای تنها عشق زندگی اش را بخاطر همین چیزها با علی عوض کرد، و من دیگر ندیدمش . فقط چهار سال بعدش درست زمانی که لیسانسش را گرفته بود و توی پارس آنلاین مشغول بکار شده بود ، برگشت سراغ همان اولین عشقش و خواست که او را ببخشد و باز هم با هم باشند ، گفته بود که علی آنقدر کارهای وحشتناکی در حقش کرده که دیگر نمی تواند به این زندگی ادامه دهد. بهرحال برای برگشتن دیگر دیر شده بود و آقای اولین عشق، دیگر ازدواج کرده بود، و حاضر نشد دل همسرش را بخاطر درسا (با وجود اینکه هنوز دوستش داشت) بشکند. بعد از این اتفاق، درسا رفت بالای یکی از برجهای کامرانیه و خودش را از طبقه هفدهم پرت کرد پایین.
من هیچوقت نفهمیدم که آن کارهای وحشتناکی که علی در حق درسا کرده بود چه بود که درسا تصمیم گرفت برود بالای آن برج ، به آن پایین نگاه کند ، و بدون اینکه بترسد خودش را بیندازد پایین، ولی می دانم که برای کسی که عشق را تجربه کرده باشد، زندگی بدون عشق مثل سقوط است. عشق یک حس غریبی است که برعکس آنچه ما فکر می کنیم ربطی به تحصیلات ، شغل و وضعیت مالی آدمها ندارد. 
دیشب یک فیلم قدیمی  به اسم سلینا را که قبلن دیده بودم از آرشیو فیلمهایم درآوردم و با دخترم نگاه کردیم. سلینا عاشق گیتاریستش می شود ، با او مخفیانه ازدواج می کند، و حتی وقتی خیلی پولدار و معروف می شود ، بازهم گیتاریستش تنها عشقش می ماند. بازهم تنها مرد زندگی اش است. و وقتی همه دنیا عاشق سلینا هستند و ثروتش از پارو بالا می رود، باز هم سلینا فقط گیتاریستش را می پرستد. بعد پیش خودم فکر کردم چند درصد از ما آدمها جنبه پیشرفتن و نگه داشتنٍ  احساسات قدیمی مان را داریم؟ چند درصد ما جوگیر نمی شویم و دنبال کیس بهتر نمی گردیم؟ چند درصدمان وقتی آپشن هایمان افزایش یافت به همان کسی که دوستش داریم قناعت می کنیم؟ ما آدمها عشق را نفهمیده ایم. ما آدمها عشق را یک جایی در همان دهه پنجاه گم کرده ایم و دیگر پیدایش نکردیم. حالا دیگر راه برگشتن به دهه پنجاه را هم نداریم . ما نه راه پیش داریم نه راه پس.  شاید ماهم تنها کاری که برای خودمان باید بکنیم این است که برویم بالای یک بلندی چشممان را ببندیم و خودمان را پرت کنیم پایین. 
سقوط
26 Comments · 308 Plusones · 14 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Feb 8
آدمها درست از وقتی که شروع می کنند به تعریف کردن از خودشان، یعنی یک اتفاقِ وحشتناک در درونشان در حال وقوع است. یعنی دارند اعتماد بنفسشان را از دست می دهند. یعنی دیگر خودشان را باور ندارند، اما می ترسند که بقیه این را بفهمند، برای همین هم دست و پا می زنند تا احساس حقارتشان را پشت اراجیفشان پنهان کنند. اراجیفی که همه اش در راستای اختفای همان نقطه ضعفشان ساخته و پرداخته شده است. 
من خیلی وقتها خودم را از روی همین تعریف هایی که از خودم می کنم می شناسم و ریشه یابی می کنم. بعد از خودم می پرسم چه چیزی باعث شده است فکر کنم که باید به بقیه ثابت کنم که در این مورد خاص از بقیه بهترم. البته راستش من در هیچ موردی خودم را وسط ماراتنِ  ایده آلیسم  نمی اندازم، چون مسابقه برای بهترین بودن ، از نظر من یک بیماری مرموز و خطرناک است که بصورت موزیانه و آرام وارد زندگی یک آدم می شود و او را نابود می کند. مثلن چه اصراری هست که من بخواهم به همه ثابت کنم که از همه خوش سکس ترم؟ این کردیت بغیر از کسانی که از این راه پول در می آورند، به درد چه کسی می خورد؟ تازه نه تنها سودی برای آدم ندارد، بلکه باعث می شود هر کسی که از راه رسید هوس کند آدم را سر راهش یک فشاری بدهد ببیند چقدر ادعاهایش صحت دارد. 
آقا شما خوب. شما عالی. شما بی نقص. ما گُه ! ما عن. ! فقط می خواهم بدانم این یک جمله چه چیزی به محسنات شما، یا نقائص بنده اضافه می کند. تنها چیزی که می تواند به آدم بفهماند این است که نشان می دهد طرف کم کم دارد برداشتش از خودش گوه مرغی می شود. همین!
عن خاص
20 Comments · 195 Plusones · 5 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jan 30
13 Comments · 114 Plusones · 3 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jan 19
راحله دوست من نبود. فقط مادرش سپرده بودش به من که هوایش را داشته باشم. یادم نمی آید چرا از مدرسه اخراج شده بود. فقط یادم است قرار بود من درسهای مدرسه را به او یاد بدهم تا از مدرسه عقب نیفتد. راستش دقیقن نمی دانستم منظور مادرش از اینکه هوایش را داشته باشم چیست. او هم بجز الواتی و گاهگاهی خانه دوست پسرش رفتن ، حشرش را خالی کردن، کار دیگری نمی کرد. حشرش خیلی بالا بود. برای همین هم قبل از اینکه حتی دیپلم بگیرد، شوهرش دادند رفت استرالیا. چند سال  بعد از رفتنش وقتی که فارغ التحصیل شدم، ازدواج کردم. همسر من با پدر راحله شریک شده بود و دونفری افتاده بودند به برج سازی در ولنجک. یک روز از شوهرم پرسیدم بیزینس یخچال رو بی خیال شدین؟ گفت «سپردیمش دست راحله». با تعجب پرسیدم «راحله؟» جواب داد « نگفتم برگشته؟ طلاق گرفته برگشته الانم مدیریت آفیس خیابون هدایت رو دادیم به اون».
تولد دو سالگی دخترم که شد، با دیدن راحله جلوی سر در خانه با یک کادوی بزرگ حسابی غافلگیر شدم. باورم نمی شد بدون مشورت با من دعوت شده باشد. کم کم از گوشه کنار شنیدم که راحله با شوهر من ریخته رو هم. چند بار هم متوجه تلفنهای عجیب غریبش به شوهرم شدم، ولی همه چیز همانطور مسکوت ماند تا روزی که بلخره من بخاطر مسائل دیگری جدا شدم. دیگر راحله را ندیدم تا همین چند روز پیش که توی فیس بوک برایم ریکوئست فرستاد. گویا دوباره ازدواج کرده و همسر سابق من هم فقط بعنوان ترانزیت بین دو شوهر به نیازهای جنسی اش رسیدگی می کرده. بهرحال من جوابش را ندادم. فقط تعجب کردم چطور آدمها می توانند اینقدر ساده به خودشان حق بدهند هر کاری بکنند بعد هم به همان سادگی فراموشش کنند. بعضی ها در همان  حالت خود محوری دوران کودکیشان می مانند. چهل سالشان هم بشود خودشان را مرکز دنیا می دانند و فکر می کنند همه باید خودشان را با نیازهای آنها وفق بدهند. نیازهای آنها نه فقط برای خودشان بلکه برای همه هم باید در الویت باشد. اینجور آدمها ، آدم را مریض می کنند. دوستی که سهل است، حتی هوایشان را هم نباید داشت.
خوش حشر
24 Comments · 209 Plusones · 3 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Sep 10
دوران کارورزی ام در بیمارستان را سپری می کنم. این بخشی که من در آن کار می کنم جایی است که اسمش را گذاشته ام خانه آخر. هر روز که می روم بالای سر هر کدامشان علائم حیاتی شان را بررسی کنم پیش خودم فکر می کنم شاید امروز روز آخرشان باشد. دیروز رئیس بخش به من گفت کار کردن در این بخش خیلی وحشتناک است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم آینده خودش را می بیند. گفتم همه که اینجوری نمی میرند. ولی اگر آدم اینجوری بمیرد چه؟
راستش حالم از سیستمی که به زورِ شکنجه آدمها را زنده نگه می دارد بهم می خورد. به دوست پسرم وصیت می کنم اگر دید من بیماری صعب العلاجی گرفتم، بخاطر چند ماه بیشتر زنده ماندن، من را پا به پای زندگی خِرکِش نکند. این کار بنظرم از شکنجه های هیتلر هم وحشیانه تر است. کافی است که داروهای آدم را قطع کنند. امروز و دیروز اتفاقی از جلوی اتاقِ نینا رد می شدم هم سر صبحانه هم ناهار. وقتی سینی غذایش را بیرون آوردند دست نخورده بود. حتی یک قلپ آب هم نخورده بود. سینی را از پرستار گرفتم رفتم توی اتاقش گفتم نینا ضعیف میشی. حداقل یک کم بستنی بخور. فقط نگاهم کرد و لبخند زد و من فهمیدم توی این خر تو خری که کسی به تخمش هم نیست چه کسی چقدر از غذایش را خورده او دارد خودکشی می کند. من اجازه دادم به خودکشی اش ادامه دهد چون برای من که عاشق غذا خوردن هستم روش خودکشی او بنظرم خیلی هم شجاعانه و سخت می آمد. آدمها باید اجازه داشته باشند که هر وقت دلشان می خواهد بمیرند. این حق طبیعی آدمی است که بدون اجازه خودش به این دنیا آمده و زندگی به او چپانده شده است. من به نینا اجازه دادم به خودکشی اش ادامه دهد چون به او حق دادم از اینکه هر روز سه نفر بیایند بالای سرش لختش کنند، پاهایش را باز کنند و پشمهایی که شاید از نشان دادنشان به بقیه خجالت می کشد را با دستمال پاک کنند و مدفوعش را که به زخمهای بسترش چسبیده به زور پاک کنند و روی گوشتهای خون آلود زخمهایش پماد بزنند و بروند. عصر که شیفتم را تحویل می دادم  همینطور که از جلوی اتاقش رد میشدم  نگاهش کردم نمی دانم یک حس خاص غریبی مثل یک خداحافظی طولانی با یک قهرمان ! 
خانه آخر
15 Comments · 177 Plusones · 6 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Aug 2

در زمانی که گاندی برای شناختن مردم کشورش با قطار درجه سه درون کشورش مسافرت میکرد، بخاطر بیرون کردنش از قطار بدلیل هندی بودن توسط یک مامور سفیدپوست، گاندی مبارزه با تبعیض نژادی را آغاز کرد. او ریشه  تبعیض ها و خشونت ها را ترس میدانست. برای همین الگوهای مبارزاتی او به نوعی برای تخریب روانی دشمن ترسو تدارک دیده می شد. (روزه سکوت، نپوشیدن لباس خارجی و ...). ایدئولوژی  گاندی زیربنایی بود و برای همین هم شد نماد آزادی و مقاومت در برابر استعمار.چون او معتقد بود که استقلال سیاسی و تغییر روش زندگی مردم بدون تغییر دادن ذهنیات و روحیه و اخلاق آنان ممکن نخواهد شد. او همزمان در اجتماع خویش نیز با افکار منحط و عقب مانده مبارزه میکرد. در روش مبارزاتی اش که مبارزه منفی نامیده می شود برای تضعیف اقتصادی انگلستان شروع به نمک گرفتن از دریا کرد بجای اینکه نمک با مالیات بالا خریداری کند، و پارچه لباسش را خودش دوخت. اینطوری او روح خودکفایی را به جامعه هندوستان تزریق کرد و این تاثیر چنان شگرف بود که همه لباسهای خارجی به نشانه اعتراض در خیابانها به آتش کشیده شد و این آغاز استقلال و خود کفایی هندوستان بود. اساس مبارزه منفی که باعث پیروزی می شود اتحاد و وحدت است. تا سال ۱۹۴۸ او بارها با انگلیسیها در مورد استقلال هند به مذاکره نشست و بالاخره توانست در ۱۵ اوت ۱۹۴۷ استقلال هند را بدست آورد . 

اما در ایران! اندیشمندان بزرگ ایدئولوژی هایشان را برای خودشان نگاه داشتند و امثال خمینی آمدند و برای ملت ما آشی به اسم ولایت فقیه را پختند و با یک سری دروغ و دَوَنگ مثل آب و برق مجانی و پول نفت بر سر سفره ها، ملت را خر کردند و رفتند بر سر قدرت. این برای آن بود که هیچ کس دیگر نظری ارائه نداد. 

باز هم در ایران ! مردم کشور تا حلق در باتلاق مشکلات اقتصادی و تورم گیر کرده اند. زنهای ما شهروند درجه دو بحساب می آیند، و آنوقت زنها چکار می کنند؟ می آیند به تبعیت از یک نفر، در خیابان  یواشکی روسریشان را بر می دارند و عکسش را می گذارند در پیجی به اسم آزادی های یواشکی زنان. بعد امثال امید معماریان و کامبیز حسینی هم به دلیلی که کاملن مشهود است پشت این مقوله می ایستند چون بازار تماشاچی کم است و همه باید هوای هم را داشته باشند. بعد اسمش را گذاشته اند مبارزه! اولن که این مبارزه نیست چون طرف مقابل آنقدر قَدَر است که شما را مگسی هم نمی پندارد و از قدیم گفته اند ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست. دومن این مبارزه دقیقن قرار است چکار کند؟ حجاب اجباری را از میان بردارد؟ آیا فکر نکرده اید دولت جمهوری اسلامی هیچوقت نمی آید آتوریته خودش را به یک پیج فیس بوکی و با یک سری عکس یواشکی ببازد و از اقتداری که بخاطرش اینهمه آدم کشته و جنایت کرده بکاهد؟ آیا فکر نمی کنید برای مبارزه ، هدفمندی کودکانه ای صورت داده اید؟ آیا نمی دانید که برای از بین بردن مار نباید دمش را قطع کرد، بلکه باید سرش را برید. شما با این عکس هایی که در فیس بوک میگذارید بیشتر شخصیت و نماد فکری یک زن ایرانی را در معرض دید منتقدان قرار می دهید و همه را به تعجب وا میدارید. شما خمینی این زمان هستید و مبارزه تان مبارزه خمینی گونه است، نه گاندی وار.

مبارزه با استعمارگر و استبدادگر باید هوشمندانه و قوی باشد. با این عکس های پرت و پلا از کوچه خیابانها با زنهای یواشکی روسری درآورده فقط ما بیشتر مضحکه  دنیا می شویم. در مبارزه منفی گاندی هر چند یک نسل فدا شد ولی به نتیجه رسید. مشکل ما این است که می ترسیم. از فدا شدن می ترسیم. حاضریم با همین خفت و خواری روسریمان را دربیاوریم عکس بیندازیم ولی فدا نشویم. شاید هم ترجیح می دهیم مردها بیایند و بخاطر حقوق ما خودشان را فدا کنند. اگر اینطور است که بسیار ساده نگر و سطحی هستیم.  مبارزه منفی یعنی اینکه یک نسل  متحدانه خودمان را فدا کنیم و از چیزی که اختیارش را داریم بگذریم تا دنیا به فکر بیفتد. همانطور که گاندی بجای نمک خریدن کار سخت تر از دریا نمک گرفتن را در پیش گرفت. تا زمانی که من برای خودم مهریه تعیین می کنم، نباید دنبال حق اضافی باشم، چون خودم را با موجی که آنها من را تویش انداخته اند دارم وفق می دهم و پا به پایش شنا می کنم. مبارزه منفی یعنی برخلاف جریان آب شنا کردن. که البته سخت است اما تنها چیزی است  که دشمن را آچمز می کند. مبارزه منفی مثلن یعنی من و تو و همه زنها بیاییم و از خیر مهریه مان بگذریم. که البته من گذشتم. پدر پولدار هم نداشتم و هیچکس هم پشتم نبود، ولی نمُردم. و می بینید که هنوز زنده ام. البته درست است دو تا از دوستانم که همزمان با من طلاق گرفتند و جای مهریه شان خانه را برداشتند و تازه ماهی یک سکه هم می گرفتند از من ، که برای اجاره خانه و مخارج باید از هفت صبح تا یازده شب یک نفس بدون حتی وقت ناهار خوردن تدریس می کردم،  کمتر سختی کشیده باشند، اما من به چیزی که معتقد بودم با شهامت عمل کردم. مبارزه منفی یعنی نسل زنهای ما ممکن است حتی از بی مهریه گی بهشان ظلم شود یا توی خیابانها بیفتند اما پیروز می شوند و حقوق برابر می گیرند. می شوند شهروند درجه یک. می شوند یک انسان مستقل که می تواند بدون نیاز به رضایت محضری شوهرش گذرنامه بگیرد، نگران ممنوع الخروج شدن از جانب شوهرش را نداشته باشد، و هزار چیز کوچک و بزرگ که همه زنان ما را به نوعی به فلجی کشانده است. حرف من به ادمین های این پیج نیست که حقیرانه با دم مار بازی می کنند. با اندیشمندانی است که نشان داده اند ایدئولوژی و روشش را می دانند، اما بیان نمی کنند. ترسم از این است که باز هم یک نهضت خمینی گونه بیاید و همه چیز را سیکیم خیاری پیش ببرد. همین!
همبازی دُم مار
35 Comments · 185 Plusones · 8 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jul 17

وقتی توی خیابانهای ایران راه می روی ، همه آدمهایی که از جلویت رد می شوند دماغهایشان کوچک و گونه ها و لب هایشان برجسته است. انگار یک کارخانه آدم سازی تاسیس شده و همینجور فله ای آدم همشکل بیرون می دهد. البته که خیلی هم خوب است. آدم ترجیح می دهد جیگر و دافی ببیند تا تپه و دماغ! اما پشت اینهمه زیبایی یک واقعیت تلخ نهفته است: اینکه اگر بینی ات کوچک و سربالا نباشد و خوشگل نباشی مورد پذیرش اجتماع  یابعبارتی مردها قرار نمی گیری. این طور فکر کردن وقتی ترسناک می شود که آدم بدون اینکه حواسش باشد، تمام استرس و فکر و ذکرش می شود ناخن کاشتن و کلاژن و بوتاکس و اکستنشن مو و مژه و پلاتینه کردن مو و خلاصه هر چیزی که او را در حدی بیاورد که توجه مردان بیشتری را به خود جلب کند. هر چیزی که از او داف بسازد. 
 زنهای اینجا بخصوص قشر آدم حسابی هایشان اصلن اهمیت نمی دهند که سینه هایشان کوچک است یا بزرگ. بینی شان سرپایین است یا سربالا. لبشان برجسته است یا قیطانی. یعنی یک جوری آنقدر شخصیتشان قوی است که مردها همش دنبالشان موس موس می کنند. مردها بجای اینکه به زنها حکم کنند، فقط نظرشان را می گویند، و زنها بجای اینکه ملزم باشند بگویند چشم، فقط می گویند: در موردش فکر می کنم. اعتماد بنفسشان بطرز وحشتناکی بالا است. آنقدر که با ضایع ترین قیافه هم بندرت آرایش می کنند. داخل لوازم آرایش فروشی های استیل لودر، لانکوم و شَنِل را فقط پیرزنها و آسیایی ها پر کرده اند. 
یادم است وقتی ایران زندگی می کردم همیشه می شنیدم که این مد ها و استفاده از زنها برای تبلیغات باعث شده مقام و منزلت زن در کشورهای اروپایی امریکایی پایین بیاید. مقام و منزلت زن بخاطر اینکه از موهای بلند و زیبایش جهت تبلیغ شامپو استفاده می شود ( که البته با قسمت جلوه های  ویژه اش کاری نداریم) پایین می آيد اما اگر از کله کچل یک آقا که چهار تا شویدش به زور درآمده است استفاده کنند، مقام و منزلت مرد پایین نمی آيد. یا بهتر است بگوییم در کشور ما مقام و منزلت مرد آنقدر بالا هست که بیدی نیست که به این باد ها بلرزد. آنچه که لب خط فقر و حتی زیر آن است، مقام و منزلت زن است که باید دو دستی بگیریم پایین تر از این نرود. مقام و منزلت در کشور ما اینطوری تعریف می شود. یعنی کاملن نسبی! یعنی زن در ازای ازدواج با یک مبلغ معین وارد رختخواب مرد می شود. اسمش را هم گذاشته اند مهریه. بعد همچین گفته اند حق زن است که گویی کارگر کارخانه برای حقوقش اعتصاب کرده است. زن هم باید همیشه برای اینکه روی بورس بماند یک پایش آرایشگاه باشد، یک پایش مطب زیبایی ! تازه هر وقت مرد خوشش نیامد یک تیپا بزند در کون زن و پرتش کند بیرون پولش را هم مثل یک جنده دوزاری بزند توی صورتش بگوید بیا این هم پول این ده سالی که به من از جلو و عقب همه جوره حال دادی و خانه ام را تمیز کردی! زن هم باورش شده است که تاریخ مصرفش تمام شده و اگر شوهرش ولش کرده احتمالن نقص از زنیت او بوده ، نه از مردانگی آقا.
ما حالا حالا ها خیلی راه داریم که به جوامع پیشرفته برسیم. خیلی !
مرد پسند
148 Comments · 457 Plusones · 23 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jun 11
بعضی وقتها فقط یک جمله می تواند تمام ایمان تو را به یک رابطه یا یک دوست ، از بیخ و بن متلاشی کند. گاهی فقط همین یک جمله می تواند به تو بفهماند جای اشتباهی ایستاده ای و داری زور بیخود می زنی. می فهمی تمام آن رابطه مثل یک برگ خشک بوده  که دیگر جایی روی درخت ندارد، بعد یک لحظه سکوت می کنی و صبر می کنی حرفهایش تمام شود ، و تو همچنان به آن جمله عمیقن فکر می کنی و ناگهان رابطه ای که برایت با ارزش بود مثل همان برگ خشک از وجودت جدا می شود، جلوی چشمت چرخ می خورد چرخ می خورد و صاف می افتد جلوی پایت. بعد همانطور که به همان جمله فکر می کنی پایت را بلند می کنی می گذاری روی برگ و خِرِچ‌!!!
خٍرٍچ
23 Comments · 278 Plusones · 26 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
May 27
سلیمه یک بیوه افغانی بود  که اکثر مردا و پسرای ایرانی این دور و بر ترتیبشو داده بودن. هرکی یه جوری در موردش حرف میزد. یکی می گفت جنده اس، یکی میگفت عشق کیره، بعضیا هم که آدمای مدرن تری بودن میگفتن خیلی حشریه. مردا هم میگفتن مثل مرغ کُرچ می مونه. دستتو بذاری روش، لنگاشو هوا می کنه. لازم نیست نازشو بکشی. کنجکاو شده بودم ببینم چجوریه. تا اینکه یه روز توی یک مهمونی دیدمش و با کمال تعجب هیچ نشونه ای از تمایل جنسی بالا توی چشماش ، نگاهش، قیافه اش، و حتی حرکاتش ندیدم. برعکس چشماش بی اعتماد بنفس و غمگین بود. به زنای دیگه با حسرت نگاه می کرد. ساکت بود. خیلی آداب معاشرتش قوی نبود. هر کی راس می کرد می بردش تو توالت. کل پکیجی که می دیدم اصلن با تعاریفی که ازش شنیده بودم جور در نمیومد. بعدن فهمیدم توی افغانستان از یازده سالگی توی کوچه پس کوچه ها مورد تجاوز قرار می گرفت. انقدر هر کس و ناکسی واسه خالی کردن آب کمرش تحقیرش کرده بود  که دیگه اعتماد بنفس و جرات نه گفتن رو از دست داده بود. شایدم  سعی می کرد حالا که سوراخش هدف حضرت آقا شده ، حداقل سعی کنه حالشو ببره ، یا وانمود کنه که حال می کنه که بهتر به اون مرد حال داده باشه. رنج عمیقی در زندگی کسایی هست که حال دادن میشه وظیفه شون. حالا اون فرد می خواد شوهر آدم باشه، میخاد جانی دپ باشه ، یا هر کس دیگه.
سلیمه
22 Comments · 191 Plusones · 3 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
May 12
 کلاس سوم دبستان بودم. رفته بودیم مهمونی که من برای بار اول در زندگیم دستگاه ویدیو دیدم . اونموقع تنها سرگرمی من و داداشم و دخترخاله ام برنامه کودک بود که اونم ساعت ۵ بعد از ظهر شروع می شد و ۶ تموم. اکثر وقتا هم یا وسطش برق می رفت و یا رزمندگان اسلام توی یه عملیات موفق می شدن و مارش پیروزی پخش می کردن و کلن برنامه کودک مالیده می شد. اون سال ها هیچ کس توی کل اون مملکت به بچه ها اهمیت نمی داد. انگار اصلن وجود نداشتن.  تنها چیزی که مهم بود جنگ بود و پیروزی اسلام، و هیچوقت هیچکس نپرسید که بلخره توی جنگ اسلام با اسلام اونی که پیروز میشه خود اسلامه. تنها فکر و ذکر مامان باباها هم شده بود قیمت سکه و آمار آخرین کوپن اعلام شده. اونموقع ها بچه ها کلن نامرئی بودن . همه ترجیح می دادن بچه ها سرشون تو کوچه گرم باشه که اونا هم بتونن به بدبختیای خودشون فکر کنن. خلاصه ما توی مهمونی نشسته بودیم که صاحبخونه یه نوار گنده (که همون نوار بتا مکس بود) برداشت و گذاشت توی اون دستگاه و شوی رنگارنگ مربوط به قبل از انقلاب پخش شد. من با دهن باز به اونهمه زرق و برق نگاه می کردم. تازه فهمیده بودم قشنگ تر از مانتو روسری سیاه سوخته خانوم رضایی مجری برنامه کودک رنگای دیگه ای هم می تونه وجود داشته باشه . 
سیاهی اما از زندگی من نرفت. انقدر موند و موند که بهش عادت کردم. درست مثل همون وقتهایی که اصلن از وجود رنگ و نور خبر نداشتم. من تو همون سیاهی ها بزرگ شدم و جنگی که تمام کودکی منو در بر گرفت و بلخره همونطور که انتظارش می رفت با پیروزی هر دو اسلام تموم شد. فقط فرقش این بود که هر کدوم از اسلامها به مردمشون می گفتند پیروزی واقعی مال ما بود، و مردمشون که تمام اون سالها بدبختی و سختی کشیده بودن و عزیزانشون رو از دست داده بودن، فقط سکوت می کردن. من توی همین سرزمین سکوت بزرگ شدم. کم کم یاد گرفتم شهامت کار احمقانه ایه و سکوت عاقلانه ترین راه برای زندگی کردنه. واسه همین وقتی مردای هیز فامیل منو می مالیدن، سکوت می کردم. وقتی توی یه مهمونی مامانم بخاطر هر و کر کردن بهم چش غره می رفت، سکوت می کردم. وقتی شوهرم دختربازی می کرد ، سکوت می کردم. چون چیزی جز بزدل بودن یاد نگرفته بودم. اما زندگی واسه من همونطور سیاه وسفید نموند. یک نقطه ای در زندگی هر آدمی وجود داره که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. یا داره ولی دیگه از دست دادنشون براش مهم نیس. به اون نقطه میگن جسارت. درست وقتی  به اون نقطه می رسه، می بینه که همه چیزهایی که یک عمر ازشون می ترسیده چقدر در اصل حقیر و کوچیک بودن، و هیچ چیزی تو زندگی ارزششو نداره بخاطرش به بقیه کون وارو بدن. و جالب اینجاست که تمام اتفاقای خوبی که سالهای سال توی رویاهام می پروروندم و فکر می کردم تنها راه رسیدن بهشون سکوته، به یکباره افتادن تو بغلم. 
آره . بنظرم سکوت مزخرف ترین راه ادامه هر چیزیه. حالا اون چیز می خواد یک رابطه باشه ، یک زندگی یا یک جان .


http://whitewildmare.blogspot.com/2014/05/blog-post_12.html
نقطه
16 Comments · 234 Plusones · 6 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 30
بچه که بودم بابام طبقه بالا رو اجاره داد به یه عروس داماد. آخر شب که عروس رو آوردن خونه ما ، من سر از پا نمی شناختم. همچین بادی به غبغب انداخته بودم و به بچه های کوچه که دور عروس جمع شده بودن فخر می فروختم که انگار قراره عروس تو رختخواب من بخوابه. خونه ما سه طبقه بود و یک حمام مشترک برای هر سه طبقه توی پاگرد طبقه دوم بود. از فردا صبحش عروس خانوم جامسواکی شون رو گذاشت توی حموم مشترک، یک خمیردندون سیگنال هم گذاشت توش. یه بار از روی کنجکاوی رفتم در خمیردندونشون رو باز کردم و دیدم دو رنگه. بار اولی بود که خمیردندون دو رنگ می دیدم برای همین هم کل تیوپ خمیردندونو خوردم. یکی دو روز بعد مامانم اتفاقی چشمش به خمیردندون خالی شده تازه عروس افتاد و فهمید من ترتیبشو دادم. رفت و یکی خرید گذاشت جاش. یه بار مامانم از خرید برمیگشت دید همه بچه های کوچه جلوی خونه مون صف وایسادن. اومد دید من خمیردندونو گرفتم دستم ، بچه ها هم نوبتی انگشتشونو دراز می کنن و یه تیکه خمیردندون میگیرن میذارن دهنشون، یه پنج زاری هم می دن به من میرن ته صف. مامانم خمیردندون رو ازم گرفت و رفت تو خونه. منم که هنوز باید دو تومن دیگه کاسبی می کردم تا بتونم برم از بغالی آقا زرغام یه پفک بخرم، زدم به باک رزرو. یعنی کجا؟ خمیردندون عروس خانوم. فردا صبحش که مامان تیوپ نصفه خالی شده خمیردندون عروس خانومو دید، خیلی عصبانی شد، خمیردندونو برداشت گذاشت رو طاقچه بالایی کنار سفیداب و حنا، دیگه نه دستم می رسید نه می تونستم با چارپایه برش دارم. اونموقع ها زمان جنگ بود و نفت خیلی گرون شده بود. مامان آبگرمکن رو که روشن می کرد همه رو با هم می چپوند توی حموم که تا آب سرد نشده هممونو بشوره. خاله که طلاق گرفته بود و با دخترش و مامانبزرگم طبقه سوم زندگی می کردن هم ملحق می شدن. من و داداشم و مامانم با خاله و دخترخاله و مامانبزرگ، (بابام البته تنها کسی بود که تنهایی حموم می کرد) خواهرم هم که هنوز به دنیا نیومده بود. یادمه همیشه از مامانبزرگ می پرسیدم چرا یه پستونش از اون یکی کوچیکتره ، و اونم همش میگفت بچه فوضولی نکن. مامانم ما رو روی طاقچه ردیف کرده بود که تنمونو کیسه بکشه رد کنه به خاله ام ، اونم لیف بزنه آب بکشن بفرستنمون بیرون. دستشو برد از بالای طاقچه سفیداب برداره، ولی چون طاقچه خیلی بلند بود و قد مامانمم به زور می رسید بهش، از طرفی هم یادش رفته بود خمیردندونو اونجا گذاشته، همینکه دستشو کشید خمیردندون افتاد و صاف رفت تو چاه توالت. برگشت یه نگاه غضبناکی به من کرد و با حرص گفت:‌ خیالت راحت شد؟ 
خمیردندونای عروس خانوم
26 Comments · 246 Plusones · 6 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 13
سه شنبه ، در تاریکی سحرگاه ، ریحانه اعدام می شود. 
وایران ، فاضلاب دنیاست
3 Comments · 91 Plusones · 4 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Apr 6
نه فقط خودش ، بلکه همه کسانی که می شناسندش می گویند با هیچ دختری بیشتر از یک ماه نمانده است. همیشه با هر کسی دوست می شود یکی دو ماه بعد می زند به چاک. از بخت بدش، این بار با من آشنا شده بود. همه می آمدند به دوست من هشدار می دادند که مواظب من باشد، و دوست من می خندید. می گفت این دفعه فرق می کند. طرف گیر یکی خارکسده تر از خودش افتاده. این شد که لقب من شد «یکی خارکسده تر از او» خارکسدگی معنی اش لزومن این نیست که خواهر آدم کسده باشد. خارکسدگی یک منش است. یک منش که نمی گذارد یکی زیر و رویت کند ، و یکی بهتر از تو که گیرش آمد یکی بزند در کونت و برود پی کارش. خارکسدگی یک سپر است که آدم را از کیر خوردن حفظ می کند. خارکسدگی یک فحش نیست ، یک روش زندگی است . روش زندگی من. خیلی هم امن و راحت است. چون نه مجبورت می کند که کوچکترین کاری که به انجامش علاقه ای نداری انجام دهی، نه اینکه کادوهای گران قیمت برای حفظ طرفت بخری. تنها هزینه اش این است که همیشه بدانی که این رابطه قرار است فوق فوقش یکی دو ماه طول بکشد، برای همین هیچگونه هزینه عاطفی و مالی برای طرف نمی کنی. فقط فان ! فقط خوشگذرانی و تخلیه هورمونهای پاپ آپ شده. کافی است پیش خودت فکر کنی خوابیدن با یک مرد خیلی بهتر از دیلدو است. چون دیلدو به مرور زمان میل جنسی را کم می کند . اما مردها مثل آب دریا هستند هرچه با آنها بخوابی تشنه تر می شوی. کافیست فکر کنی پسرها را فقط باید گایید و رها کرد. هر چه بیشتر بهشان بچسبی بیشتر پیچیده می شوی. پس بهتر است تا کادو پیچت نکرده اند تقدیم رفیقشان کنند، خودت ولشان کنی بروند سراغ نفر بعدی. این شیوه تفکر نجاتت می دهد. این می شود که خارکسده ترین آدمی که فکرش را بکنی الان دو سال است از توی بغل من نیم متر آنطرف تر نمی رود. از ترس اینکه امشب شب آخری باشد که با من می خوابد. 
شیوه خارکسدگی
30 Comments · 205 Plusones · 5 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Mar 19
هر سال شب عید که می شد مامانم قبل از اینکه خونه تکونی ها رو شروع کنه با خاله ام قرار میذاشتن ما رو می بردن سپه سالار تا برامون کفش عید بخرن . یادمه من همون دو سه تا مغازه اول کفشمو انتخاب می کردم ولی دخترخاله ام مجبورمون می کرد سه بار از بالا تا پایین سپه سالار رو متر کنیم و آخرش هم میومد از همون مغازه ای که من کفش خریدم یکی عین من می خرید. کفشهای من همیشه ورنی سفید بود. مامانم معتقد بود سفید با همه لباسام ست می شه. نمی دونم شاید اون حس شعف برای رسیدن عید و پوشیدن اون کفشای نوی ورنی سفید باعث می شد من عید رو دوست داشته باشم، یا بوی نو بودن لباسای عید، یا وسواس مامانم برای عوض کردن رنگ و مدل موهاش. حالا که مامان شدم می فهمم چقدر همین وسواس ها میتونه به آدمای اطرافت امید زندگی بده. یادمه مامانم با چه عشقی به سبزه هاش می رسید و آبشون می داد، آروم آروم که بهم نریزن. با ذوق و شوق برای هر کدوممون یه سبزه کوچیک میذاشت. مامانم ما رو عید به عید می بوسید. آدمِ ابراز محبت کردن نبود. به سبک خودش محبت می کرد. سبک تیپیکالِ زنِ ایرانی : فداکاری!
الان دیگه نه خبری از کفش سفید ورنیه ، نه خبری از تردید وسواس گونه مامان برای انتخاب رنگ و مدل موی جدیدش که به آدم امید می داد. گاهی وقتا فکر می کنم برعکس ما که فکر می کنیم خوشبختی یه اتفاق بزرگ نادر الوقوعه، اتفاقن خوشبختی همین چیزهای کوچیکیه که باعث میشن ته دل آدم غنج بزنه. برای اینجاییها فردا فقط اولین روز بهاره. هیچ مزیت دیگه ای نسبت به بقیه روزای سال نداره. برای من فردا یادگار همه روزهاییه که می تونستم با یک کفش ورنی ای که از سپه سالار خریده بودم، و رنگ موی جدید مامانم احساس خوشبختی رو  تهِ دلم تجربه کنم.
ته سیگار
10 Comments · 188 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Mar 5
اینجا مردن زیاد بند و بساط نداره. کسی هم نیست که بخاد بخاطر رفتنت راهیِ تیمارستان بشه. توی اتوبان تصادف میکنی ، میبرنت بیمارستان میبینن مرگ مغزی شدی. تنها کاری که میکنن میدونی چیه؟ روی گواهینامه ات رو نگاه میکنن. نه همه شو. فقط گوشه سمت چپشو. اگر یه عکس قلب روش زده بود ، یعنی دانر هستی (اهدا کننده) . بعد سریع منتقلت میکنن به بیمارستان پیوند اعضا ، هرچی دل و روده بدرد بخور داری خالی میکنن میدن به مستحقش، بعد زنگ میزنن اگر کس و کاری داری بیان ببرن خاکت کنن. 
تکلیف منم معلومه. از دار دنیا یه جفت کلیه سالم دارم، یه قلب ناامید و خسته، یه جفت چشم قهوه ای که همه رنگ سایه چشمی بهش میاد، و یه کبد که هیچ اطلاعی از صحت و سقمِ کاربریش ندارم. یک رَحِم سالم با آی یو دیِ توش که گرونترین آی یو دی امریکاس. راستی پوستمم خوبه . به کارشون نمیاد؟ فقط میخام حروم نشم.
خودم خودمو حروم کردم کاش اونا نکنن. دوست ندارم هیچیم نصیب مورچه ها و کرما بشه. اونا به اندازه کافی ته مونده غذاهایی که براشون میریختم تو باغچه رو خوردن. به همون شدتی که از زندگی بدم میاد از مرگ هم بدم میاد. اما ترجیح میدم مرگم مرگ مغزی باشه. توی همین جوونی. چون اعضای پیرها رو پیوند نمیزنن. 
کاش میشد مغز رو هم اهدا کرد، مثلن به یک نفر دیگه که مرگ مغزی شده و عشقش منتظرشه. به کسی که عاشق زندگیشه و خیلی راه داره که حالا حالاها بره. مغز من مسلماً خیلی جای خالی داره که میشه ازش استفاده کرد حالا حالاها. کلی هم فرمول توشه.  میشه نسل به نسل به هم منتقل کرد تا شاید بعد از چند نسل حداقل نصف بیشترش پر شده باشه. از لحاظ حروم نشدن میگم. 
مغز رو حاضرم گارانتی کنم. اما قلبمو نه !‌به کار خودم اصلن نیومد. عاشقی نکرد. گردن شق و مزخرف و بی احساس بود. دلم به حال کسی که بخاد بگیرتش میسوزه. اگر از خودم بپرسن، بهشون میگم بُنجل ترین عضو بدنم،  قلبمه ! 
حراج !
17 Comments · 241 Plusones · 16 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Feb 18
آرش پسر خوش تیپی بود تنها ایرادش این بود که بخاطر اینکه پایش مشکل مادرزادی داشت، خیلی بد راه می رفت. موقع راه رفتن پایش را میچرخاند، و این همیشه عذابش می داد. همیشه از راه رفتن خودش ناراحت بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت پایش را قطع کند و جایش یک پای مصنوعی بگذارد. می خواست خوب راه برود و پزشک ها به او گفته بودند تنها راه اینکه بتواند خوب راه برود همین است.  خیلی سخت است وقتی پای آدم به بدن آدم چسبیده و دارد زندگی اش را می کند، آدم تصمیم بگیرد قطعش کند بیاندازتش دور و جایش یک مصنوعی اش را بگذارد. شبهای آخر تمام بدنش از شدت استرس می لرزید. اینکه دارد دستی دستی پایش را قطع می کند بخاطر خوب راه رفتن. تمام مراحل کار درست مثل ترک کردن یک اعتیاد بیست ساله دردناک و پر از ترس است. تا اینکه بالاخره روز وداع رسید. آرش با اینکه تمام وجودش بخاطر ترس از پشیمانی می لرزید، رفت خوابید زیر تیغ عمل و پایش را از زانو به پایین قطع کرد. تا مدتها به زانویی که به آن هیچ ساق پایی وصل نبود نگاه می کرد و گریه می کرد. قیافه اش برایش نامانوس بود. بسیار نامانوس تر از آن مچ پای چپ و چوله و استخوانی ای که قبل از آن داشت. اما مشکل آن بود که آرش به آن قیافه عادت کرده بود و هر عادتی هرچقدر هم مزخرف، زمان می برد تا از یاد آدم برود. بهرحال آرش بعد از مدتی توانست روی پایش بایستد و راه برود. خیلی خوب و محکم گام بردارد و از راه رفتن جدیدش لذت ببرد. 
آدمها گاهی متوجه بوی تعفنی که در آن زندگی می کنند نمی شوند. چون به آن عادت می کنند. به تحقیر شدن، به عدم احترام به شخصیت و آزادی هایشان، به در قفس زندگی کردن. متوجه نمی شوند. حاضرند آزادی ها و حقوق شان را یکی یکی بذل و بخشش کنند و کَکَشان هم نگزد ، چون برایشان پا ، پا است. حتی اگر فلج باشد،  بهتر از یک پای مصنوعی است. حاضرند از خیر راه رفتن بگذرند ولی از پایشان نه. آدم ها از ترس بیرون زدن از تعفنی که در آن هستند، حاضرند تمام عمرشان را با تلخی و مشقت زندگی کنند. تمام عمرشان تحقیر شوند. شوهرشان مدام دوست دختر عوض کند ، ولی باشد. همینکه این شوهر چپ و چوله سایه اش بالای سرشان باشد کافیست، حتی اگر یک شب در میان لا لنگ فاطی خانومِ سرکوچه مشغول گاییدن باشد. حتی اگر برایشان تصمیم بگیرد، حتی اگر تمام حقوق انسانیشان را زیر پا بگذارد. 
آدم ها از خیر آن نمی گذرند چون هنوز پا داشتن از خوب راه رفتن برایشان مهم تر است، و شوهر داشتن از درست و مثل آدم زندگی کردن!
تعفن
18 Comments · 277 Plusones · 15 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Feb 11
ظهر که خسته و کوفته آمدم خانه، بوی قرمه سبزی ای که صبح قبل از رفتن توی آرامپز گذاشته بودم توی خانه پیچیده بود. توله سگ دوید به سمتم شروع کرد به بپر بپر. هیچوقت نمی دانم منظورش از اینکه هر کسی می آيد می رود جلویش مَلَق می زند چیست. بهرحال مجبور شدم تا شالگردن گرانقیمتم را جرواجر نکرده بغلش کنم یک کم کول داون شود. خانه تاریک و ساکت بود. دوست پسرم که شبکار است صبح بعد از من آمده بود خانه و خوابیده بود. از سر و صدای توله سگ هم بیدار نشد. یکهو دیدم یک پیغام از دوستم آمد. دیشب یک نامه خیلی بدجور برایش نوشته بودم. از آن نامه هایی که قابلیت این را دارد که یک نفر را برای همیشه از آدم جدا کند. اما باید می نوشتم. دوست پسرم وقتی دیده بود دارم برای دوستم نامه می نویسم گفته بود این ماه پریود من یقه رفیقم را گرفته است. و من پرسیدم :چرا هر وقت آدم می خواهد مثل‌ آدم حرفش را بزند تقویم عادت ماهیانه آدم را رو میکنید؟ خلاصه دوست من از آن آدمهای نبود که با خواندن آن نامه با من قطع رابطه کند. پیغام داد که می خواهد به من زنگ بزند ولی نمی داند چه وقتی من در دسترس هستم. برای خودم قرمه سبزی کشیدم و شروع کردم به خوردن. خیلی خوشمزه بود. درست مثل اینکه مادر آدم از صبح توی خانه به عشق برگشتن آدم این قرمه سبزی را درست کرده باشد. بعد نشسته باشد و هی از آدم بپرسد خوشمزه شده؟ و آدم کونش پاره شود که یک دستت درد نکند خشک و خالی بهش بگوید. بعد مادر آدم نا امید شود و احتمالن توی دلش بگوید کُسِ خارَت! و برود سراغ خیاطی اش. سکوت خانه را فرا گرفته بود. یک چای برای خودم دم کردم و رفتم سراغ کابینت هرچه عدس داشتیم را ریختم توی قابلمه بپزد که برای امتحان روز جمعه آمادگی مغزی ام بالا برود. زیر گاز را کم کردم و نشستم پشت میزم به درس خواندن. دوست پسرم بیدار شد و پرسید چه خبر؟ و من با بی اعتنایی گفتم «چینا کارمند نمونه شد» . دوست پسرم خندید و پرسید چرا ؟ با بی حوصلگی جواب دادم «احتمالن به رئیسمون میده» پرسید «مگه خوشگله؟» گفتم «نه بابا ولی این دختر چینیا گویا سوپرتنگن. همه میخان بخابن روشون» . یکی از همکارانم زنگ میزند می گوید علتش این بود که ما بجز دو روز همه روزهایمان را بسته ایم ولی او تمام روزهای هفته اش را باز گذاشته و هر وقت دلشان بخاهد به او اسکجوال می دهند. می گویم «به دَرَک» ، می نشینم سر درسم. حالم دارد از خودم بهم می خورد. از این موهای بلند فرفری گوه! باید یک فکری به حال موهایم بکنم. چون دیگر دارد اعصابم را بهم می ریزد. یک نگاهی به حجم چیزهایی که باید تا جمعه بخوانم می کنم و چهارستون بدنم میلرزد. دوستم که نامه وحشتناک را به او داده بودم زنگ می زند که یک سر بیاید پیشم. می پرسد «قهوه می خوری سر راه بخرم بیارم؟» می گویم «نه! » توله سگم می نشیند کنار میز تحریرم و با چشمهای درشتش به من خیره می شود. از سکوت بی وقفه اش در حد مرگ خوشم می آيد. گاهی وقتها آنقدر ازش خوشم می آيد که میخواهم گازش بگیرم، و تنها چیزی که اینقدر جاذبه در او ایجاد کرده است سکوتش است. تصمیم میگیرم منهم یک مقدار به میانگین سکوتم اضافه کنم. بعد احساس می کنم وقتی سکوت می کنم بجای اینکه موجود جذابتری شوم  فقط ترسناک تر می شوم. دوستم از راه می رسد. همینطور که دارد سیگارش را روشن می کند، می پرسد « این کسشرا چی بود واسه من نوشتی؟»
سکوت
25 Comments · 198 Plusones · 2 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jan 31
در شرایط خاص ، یک آدم جدید کافی است دست آدم را بگیرد تا از مغز گرفته تا شورت آدم خیس شود، کاری با این ندارد که دختر هفده ساله است یا زن سی و پنج ساله. اما، حتی یک استیک خوشمزه با سس قارچ هم نمی تواند برای چند روز متعدد اشتهای آدم را تحریک کند . یعنی بعد از دو سه روز از هر چه استیک است حال آدم به هم می خورد. سکس هم همینطور است. با یک پارتنر ثابت نمی شود همیشه یک جور تحریک شد. گاهی وقتها یک نگاه ، یک حرکت جدید ، یا حتی یک دیالوگ می تواند بیشتر از لیس زدن سر و کله آدم تحریک کننده باشد . حرکت جدید هم الزامن این نیست که لنگهای طرف را بگیری و فیتیله پیچش کنی، یا زبانش را آنچنان بمکی که از حلقومش بزند بیرون.  زنان دوست دارند اغوا شوند. دوست دارند خلا های روحیشان پر شود. دوست دارند پارتنرشان حرف های جدید تری توی گوششان زمزمه کند. یا در شرایط متفاوت تری غافلگیرشان کند. اگر به اینها توجه نشود بعد از یک مدت همه چیز کلیشه ای و مکانیکی می شود. میشود یک سلسله مراتبی که  از دست زیر بلوزش بردن شروع می شود و با انداختن دستمال توی سطل آشغال  تمام. بعد او بلند می شود می رود دوش می گیرد و شما فکر می کنید او چقدر بی احساس و سرد مزاج شده است بدون اینکه بفهمید حتی بهترین ارگاسم هم نمی تواند سکسی که آمادگی ذهنی اش وجود نداشته است را تضمین کند. چون وقتی یک چیزی تبدیل به عادت می شود، لذت خود را از دست می دهد. حتی برای گاییدن هم باید از هوش استفاده کرد.
استیک تکراری
27 Comments · 225 Plusones · 8 Reshares · View in Google+
Madian Vahshi
Jan 21
خوابم میومد. سرم رو گذاشتم رو سینه اش ، بهش گفتم حرف بزنه، و اون شروع کرد به حرف زدن. یادمه داشت از بچگیاش می گفت که چشمام رفت روی هم و دیگه هیچی نفهمیدم. هر وقت خوابم بیاد ازش می خوام حرف بزنه و اون حرف می زنه. حتی اگر قبلش دعوامون شده باشه. حتی اگه بیست و چهار ساعت باشه که نخوابیده باشه، و پلک های من آروم آروم سنگین میشن. اکثر وقتا حتی نمیفهمم چی میگه. فقط به تن صداش گوش میدم. به آرامشی که توی صداشه. به اینکه چی در این آدم باعث شده که آرامش بخش باشه. اون هیچوقت گله ای نمیکنه از اینکه وسط حرفاش خوابم می بره. اینکه به خودش میاد میبینه نیم ساعته داره حرف میزنه و من خوابم. اینکه به حرفاش گوش ندادم.
یادمه یه روز از روزایی که هنوز از «م» طلاق نگرفته بودم و توی شیش و بش بودم که تصمیم نهاییمو بگیرم، رفتم پیش یه مشاور. مشاور یه آقای میانسال بود حدود ۵۰ ساله. نشست و من یک ساعت تمام حرف زدم، و اون گوش داد. آخرسر فقط یه جمله گفت‌ :«دخترم. دنیا خیلی بزرگه و پر از آدم. دنیا بزرگتر از اینه که تو تمام عمرت رو با کسی که دوست نداری و دوستت نداره زندگی کنی». مشاور همینو گفت و وقت من تموم شد. 
چند روز بعدش من طلاق گرفتم.
چند سال بعدش درست وقتی پلکام داشت با صدای صحبت کردن یکی سنگین میشد، درست چند ثانیه قبل از اینکه خوابم ببره، یاد اون مشاور افتادم. راست میگفت. دنیا بزرگه و پُر از آدم. آدمایی که بلخره یکیشون میتونن کاری کنن که آدم وقتی سرشو میذاره رو سینشون ازشون بخاد براش حرف بزنن، و اونا انقدر حرف بزنن تا خوابت ببره و هیچوقت هم شکایتی نکنن از اینکه حرفاشونو نشنیدی.
لالایی
18 Comments · 195 Plusones · 15 Reshares · View in Google+
Privacy| Terms| Contact
Invite Friends
myGooglePlus.com is not affiliated with or endorsed by Google or Facebook.
Top profile data by Circle Count.
Note: No data is stored on our servers. This is simply public data accessed through Google+ API.
myGoogle+FB New!
Add Your Google+ Profile to your Facebook Page!

+Facebook App

► Failvine
Check out the top Fail Vines!
Popular Timelines
Popular Pinboards